Tuesday, December 12, 2006

دروغ بزرگ

من
یک دروغ گوی به تمام معنا هستم
یک دروغ گوی بزرگ.
صبح تا شب
دارم به خودم
به تو
وبه دیگران
دروغ می گویم.
طوری همه ی کارها را
انجام می دهم که انگار
دنبال یک هدف غایی ام
انگار تمام زندگی
در یک نقطه
به پایان می رسد
در حالی که می دانم
هدفی در کار نیست
و نقطه ی پایانی
از آن دست که فکر می کنیم
من یک دروغگوی بزرگم
یک دروغ گوی به تمام معنا...

Monday, December 11, 2006

گزارشم از نشریات دانشجویی در ماهنامه زنان

توي كوچه‌ پس‌كوچه‌هاي خيابان ظهيرالاسلام جايي براي پارك ماشين پيدا مي‌كنيم. خريد كاغذ از بازار عمده‌فروشي براي كم شدن هزينه‌ها ما را به اينجا كشانده است. فكر مي‌كنيم هرچه كمتر هزينه شود، به نفع ماست. سي ‌هزار تومان كمترين هزينة چاپ يك نشرية دانشجويي است. طبق آداب و رسوم و مرامنامة غيررسمي نشرية دانشجويي‌مان، هركدام سهمي از اين هزينه را تقبل كرده‌ايم. در هيچ‌يك از مغازه‌ها زني ديده نمي‌شود. فضا كاملاً مردانه است. سه نفري توي خيابان طولاني و يك‌طرفة ظهيرالاسلام دنبال كاغذ ارزان‌تر مي‌گرديم

Wednesday, November 15, 2006

شماره سی ودوم


سی و دومین شماره مجله هفت منتشر شد. البته با کمی تاخیر. اما خب شماره ی خوبی از آب درآمده. به مجله ی هفت احساس خوبی دارم. خب حتمن این به خاطر یک سال همکاری دوست داشتنی ام با هفت است. متاسفانه سایت هفت هنوز راه نیفتاده. اما سیب گاززده توضیح کوتاهی در مورد مطالب این شماره داده. طرح روی جلدش این شماره به نظرم عالی رسید.

Friday, November 10, 2006

یک زن مدرن وقتی عاشق می شود

وقتی عاشق می شوی بیشتر از همه زن بودنت را حس می کنی. روزهایی که با بدنت خداحافظی کرده ای و کمتر می بینی اش، تمام می شود و روزهایی می رسد که بیشتر حس اش می کنی. مدام خودش را به رخت می کشد و اعلام وجود می کند. از نظر بعضی عاشق شدن، اسمش رویش است، یعنی کاری را بدون فکر انجام دادن. یعنی وابسته شدن، یعنی در یک انسان دیگر غرق شدن. اما یک چیزی هست که همیشه بهش فکر می کنم.که یکی از آن دردهای مدرن است. یکی از آن دردهایی که شاید سال ها پیش حس نمی شده و شاید کسانی که امروز سنتی زندگی می کنند هم آن را حس نکنند. این را که می گویم امروز در خیلی از دختر ها دیده ام و شاید به نوعی در خودم. این ها که می خواهم بنویسم از حرف های خصوصی و خیلی شخصی دختر هایی ست که شاید خیلی از شب ها با هم صحبت کرده ایم و درد دل. همه شان دردهای مدرن آدم های مدرنی است که هر روز باشان سرو کار دارم

Thursday, November 09, 2006


دنيای رمان
دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو.
چقدر دنيای رمانقشنگ است
نيمه شب
کاش ‌می‌توانست
مدست‌هات را بگيرم
و تو را بنويسم
کاش نقاشی بلد بودم.
دوست داشتن تو
زيباترين گلی ا‌ست
که خدا آفريده
گفته بودم؟
آنقدر شوق‌انگيزی
که سجده می‌کنم
تو را
بلند بالای من!
خيال کن از جنس آتشم.
از همه‌ی دنيا که بگذرم
از آغوش توچشم نمی‌پوشم
آقای من!
نمی‌پوشم.
تو
شعر بگو
من تو را می‌نويسم
تو حرف بزن
من مست می‌شوم
سير که نمی‌شوم!
داشتم با خدا
يک‌قل دوقل بازی می‌کردم
تا ديدمت
سنگ‌ها را ريختم توی دامنش
دويدم به سوی تو.
توفان
همه چيز را برده بود
ملافه را کشيدم
که تو را باد نبرد
بانوی من!
حالا همه چيز
جزيی از توست
زمين و آسمان و خدا.
اگر خدا نيستی
چرا تکی؟
يگانه‌ی من!
توی شعر بگو
زندگی من با تو
عاشقانه است
تو با دست‌هات
من
و بوسه‌هام.
خورشيد و خنده‌هات
مال من
بهار و بودنت
مال من
دلم را به گردنت می‌آويزم
من و نگاهم مال تو
عباس معروفی.

Saturday, November 04, 2006

یاسین خواندن توی گوش خر

از بخش فضول شخصیت ام متنفرم. خواستم این ها را بگم که دیدم لیلی گفته. از آنجایی که کاملا تکراری می شد ترجبح دادم لینک بدم. واقعا ما کی این خاله زنک بازی هامون تموم می شه؟ دارم به این کلمه فکر می کنم: حریم خصوصی.

می خواهم تجربه کنم


لذت تجربه کردن، لذت نابی ست. تجربه ی چیزهای جدید به زندگی ام رنگ جدیدی می دهد. اگر تجربه کردن نبود انگیزه ای برای
ادامه دادن زندگی نداشتم. امیدوارم تجربه های جدید به این زودی ها تمام نشوند. این طوری نگاه کردن به زندگی شاید روزی به زندگی ام خاتمه دهد. وقتی که دیگر هیچ چیز جدیدی برای کشف و لمس اش از نزدیک نباشد. اما در حال حاضر فوق العاده هیجان انگیز است. دنیای ناشناخته ها انگار من را در برگرفته. ولی چند سال دوام دارد نمی دانم.جایی می خواندم صادق هدایت وقتی در فرانسه دانشجو بوده یک هم اتاقی چینی یا ژاپنی داشته که خودکشی می کند و توی نامه ای که از خودش به جا می گذارد می نویسد دیگر هیچ چیزی توی این زندگی نبوده که تجربه اش نکرده باشد، پس دلیلی برای زندگی کردن نمی بیند.ادعا کرده بود که همه چیز را یک بار تجربه کرده . به خاطر همین آرزو می کنم اگر آخرش آدم یک همچین حسی بهش دست می دهد، چیزهایی که توی این دنیا وجود دارد برای تجربه، به این زودی ها تمام نشود. فردا روز تجربه یک چیز جدید است

Thursday, November 02, 2006

برای مریم عزیزم که اهل پرواز است

*یک داستان کوتاه کوتاه کوتاه
امروز صبح که از خواب بلند شدم پاک یادم رفته بود کی هستم.آرش که بهم زنگ زد نشناختمش. چون نشناختمش جواب ندادم. نمی دانستم اینجا کجاست که خوابیدم.همه چیز ناآشنا و غریب. چشم هایم آرام و گیج این طرف و آن طرف را می پایید دنبال یک جای آشنا. چند لحظه خیره شدم به دست هام. برنزه با ناخن های کشیده. این دست ها مال کیه؟ ترسیده ام. لوستر نارنجی بالای سرم بزرگ می شود و دوباره کوچک. یعنی نباید از جایم بلند شوم؟ بلند شدم. پاهایم را آرام از روی تخت می گذارم روی زمین. اصلا به این فکر نمی کنم که زمین سفت نباشد. زیر پایم انگار مه. بلند که شدم پرت شدم. احساس کردم دارم سقوط می کنم. خوردم زمین. پاهایم انگا ر خواب رفته. حالا به گزگز افتاده. مثل یک آدم فلج افتاده ام روی زمین. دیوارها به سمتم می آیند. مدام می آیند نزدیک تر. با دو دستم سرم را می گیرم و جیغ می کشم. با دو دستم سرم را گرفته بودم و جیغ می کشیدم. صدا زدم مامامامامامان......مامامامامامامان.........
مامان هراسان آمد و من را بلند کرد. گریه نمی کرد."چرا صدام نکردی؟ کجا می خواستی بری؟"
بلندم کرد و گذاشتم روی ویلچر. مامان که صام زد تازه یادم آمد که هستم. لعنت به این زندگی. به این پاها که مجبورم به خاطرشان حبس شوم در اتاق